پیشرانِ دوربرد!

سومِ مردادِ ۱۳۹۳(بگی‌نگی چهارسالِ پیش) که هنوز «سوم دبیرستان» نشده بودم و «دوم دبیرستان» خودم رو خطاب می‌کردم، بخشی از دوره‌ی جذابی توی زندگیم بود که نتایجِ اتفاق‌های قشنگی که اون‌زمان به لطفِ خدا توی زندگی‌م افتاد، هنوز هم هرروزم رو زیباتر و مطبوع‌تر می‌کنه و بهم انگیزه‌ی ناتمامی برای حرکت رو به جلو می‌ده.

من توی دوره‌ی دبیرستان سریال زیاد نگاه می‌کردم و اخیراً متوجه شدم که خوندنِ رمان و دیدنِ سریال و فیلم، به آدم یک Vision و یک چشم‌انداز از زندگی می‌ده و اجازه‌ی اینو بهش می‌ده که با دنبال‌کردنِ اون‌ها مرزهای خودش رو جابجا بکنه. داشتنِ Hero و الگو توی زندگی بی‌انتها مهمه و باعث می‌شه آدم انگیزه‌ای برای حرکت پیدا بکنه. بخشی از قهرمان‌های ما توی سریال‌ها و قصه‌ها زندگی می‌کنن و قسمتی از الگوهامون هم انسان‌هایی هستن که می‌تونیم توی دنیای واقعی پیداشون بکنیم. یه قهرمان لزوماً کسی نیست که بی‌خطا و بی‌نقص عمل بکنه و «هیچ‌وقت احساسِ دل‌تنگی نکنه»، بل‌که ممکنه انگیزه‌ی اصلی‌مون برای سخت تلاش‌کردن، ثابت‌کردنِ خودمون به آدمی باشه که فشارِ تنهایی توی مملکتِ غریب و دور از خانواده تا مغزِ استخونش رسیده باشه و خودش این مشکلات رو با کلمه‌ای توصیف بکنه که من نمی‌تونم به‌صورتِ عمومی روی وبلاگم منتشرش بکنم!

لطفِ خدا گاهی علاقه به چیزی رو توی دلت می‌کاره و تورو توی چیزی خوب می‌کنه که به‌واسطه‌ی احترامی که با دونستنش به‌دست می‌آری، قادر می‌شی با آدم‌هایی آشنا بشی که به زندگی‌ت فُرم می‌دن و اون‌طوری که برات بهتره و خودت هم از ابتدا در جریانش نبودی بسازنت. من همیشه علاقه‌ی زیادی به کامپیوتر داشتم و توی دبیرستان علاقه‌م به امنیت باعث شد بیشتر توش خوب بشم و علاوه بر پیداکردنِ شغل با درآمدِ خوب توی دوم دبیرستان، با آدم‌هایی آشنا و دوست بشم که دقیقه‌هایی که باهاشون حرف می‌زنی از عمرت کاسته نمی‌شن.

اولین صحبتم با عباس؛ حل چالشِ امنیتش
اولین صحبتم با عباس؛ حل چالشِ امنیتش

سومِ مرداد ۱۳۹۳ برای من روزِ آشنایی با آدمی بود که اگه نگم تمامِ دلیلم برای دانشگاه‌تهران‌بودنم در حالِ حاضر، کارکردنم توی کافه‌بازار و بزرگ‌ترفکردنم بوده، بخشِ خیلی بزرگی ازش بوده. و جالب‌ترین نکته در موردِ عباس اینه که ما تا حالا فقط یک‌بار هم‌دیگه رو دیدیم؛ اونم همین امروز! عشق چیزیه که از ده‌هزارکیلومتر اون‌طرف‌تر می‌تونه تورو تغییر بده، پرورشت بده و باعثِ «رشد»ـت بشه.

عشق فارغ از زمان و مکانه
عشق فارغ از زمان و مکانه؛ عکس فاصله‌ی خونه‌مون توی شهرستان و شارلُتسویل رو نشون می‌ده.

بودن توی یک شهرِ کوچیک و به دور از پیش‌رفت و اتفاقاتِ بزرگ باعث می‌شه فرصتِ دیدنِ خیلی‌چیزها رو نداشته باشی؛ برای مثال ما توی شهرمون و تا شعاع ۸۰کیلومتریش(حداقل تا جایی که من می‌دونم و explore کردم) هیچ سینمایی نداشتیم؛ کتاب‌های آموزشِ موسیقیِ پدرم توسطِ مادربزرگم پاره شده بودن تا این «فتنه» گسترش پیدا نکنه و مدیرِ «روشن‌فکرمون» توی دبیرستان با پدرم صحبت کرده بود که «نذارید ۴۵دقیقه بیشتر در روز با کامپیوتر «بازی» بکنه». و اگه چندتا معلمِ واقعاً خوب، اهلِ پیش‌رفت و نازنینمون رو هم نداشتیم احتمالاً من هم پیشِ اکثرِ دوستای دورانِ دبیرستانم، توی میدونِ اصلیِ شهرمون تکیه به دیوار داده بودم و داشتم در حالِ چرخوندنِ تسبیح، اندامِ دخترای رهگذر رو دید می‌زدم و یحتمل در موردِ دختری که تمامِ شهر می‌شناسنش با بچه‌ها بحث می‌کردم!

آدم‌هایی که حرف‌زدن باهاشون و دوست‌شدن باهاشون دیدت رو افزایش می‌ده و حضورشون در کنارت(نه لزوماً جسمی) تو و نگاهت رو «بزرگ» می‌کنه افرادی نیستن که بشه توی دنیا با هیچ‌چیزی عوضشون کرد. بعضی حس‌ها، آدم‌ها و لحظه‌ها رو با هیچ‌چیزی توی جهان نمی‌شه تاخت زد. امروزِ من یکی از اون‌روزها بود؛ دوستی رو برای اولین‌بار توش دیدم که نزدیکِ چهارساله داره به شخصیتم جهت و فُرم می‌ده(بدونِ این‌که بدونه؟) و یکی از مهم‌ترین دلایلِ حرکتِ روبه‌جلوم توی سال‌های گذشته بوده.

عباسِ دوست‌داشتنی
عباسِ دوست‌داشتنی و منِ جذاب (-B

۳۶۵روزِ گذشته پُر از خاطراتی بوده که هیچ‌وقت نمی‌تونم توی زندگی فراموششون بکنم. هشتمِ فروردین احتمالاً روزیه که تا سال‌ها عیدی‌ش رو به بقیه نشون می‌دم و ضمنِ پُزدادن بهشون توصیه می‌کنم «دوست»های بی‌نظیری مثلِ عباس رو پیدا بکنن تا عیدی‌های کم‌نظیری مثلِ این رو بگیرن!

اسکناسِ دودلاری اسکناسِ کم‌یابیه؛ همین‌طور عکسِ جفرسون، یکی از رئیس‌جمهورهای آمریکا که زادگاهش دهکده‌ایه که عباس و همسرش توش زندگی می‌کنن، روشه.
اسکناسِ دودلاری اسکناسِ کم‌یابیه؛ همین‌طور عکسِ جفرسون، یکی از رئیس‌جمهورهای آمریکا که زادگاهش دهکده‌ایه که عباس و همسرش توش زندگی می‌کنن، روشه.

ممنونم عباس!
❤️

4 دیدگاه برای “پیشرانِ دوربرد!”

  1. فکر کنم سه سال پیش بود من هم با خانم سارا منصوری تونستم ارتباط برقرار کنم. احساس خیلی خوبی داشتم.

    اینکه در هشتاد کیلومتری آدم سینما نباشه، یا آدمی نباشه که تو رو تشویق کنه فکر تمی‌کنم دلایل کافی برای ناکامی باشند. برای حرفم مدرک‌های زیادی دارم؛ یکیش خودِ تو!

    آرزوهامون اینقدر بزرگ هستند که از پشت هر بهونه‌ای پیدا باشند؛ اگه بزرگ نباشند که اسم‌شون آرزو نیست.

    اونایی که تو میدون شهر می‌ایستند به ارزیابی دخترها، منتظر یه معجزه‌اند. اون‌ها نمی‌دونند بزرگ‌ترین معجزه خودشون‌اند؛ شاید باید یکی بهشون بگه.

    چه حس خوبی باید باشه وقتی یه دوست قدیمی اما دور رو از نزدیک می‌بینی… تو به آرزوهات وصلی:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *