پیشرانِ دوربرد!

سومِ مردادِ ۱۳۹۳(بگی‌نگی چهارسالِ پیش) که هنوز «سوم دبیرستان» نشده بودم و «دوم دبیرستان» خودم رو خطاب می‌کردم، بخشی از دوره‌ی جذابی توی زندگیم بود که نتایجِ اتفاق‌های قشنگی که اون‌زمان به لطفِ خدا توی زندگی‌م افتاد، هنوز هم هرروزم رو زیباتر و مطبوع‌تر می‌کنه و بهم انگیزه‌ی ناتمامی برای حرکت رو به جلو می‌ده.

من توی دوره‌ی دبیرستان سریال زیاد نگاه می‌کردم و اخیراً متوجه شدم که خوندنِ رمان و دیدنِ سریال و فیلم، به آدم یک Vision و یک چشم‌انداز از زندگی می‌ده و اجازه‌ی اینو بهش می‌ده که با دنبال‌کردنِ اون‌ها مرزهای خودش رو جابجا بکنه. داشتنِ Hero و الگو توی زندگی بی‌انتها مهمه و باعث می‌شه آدم انگیزه‌ای برای حرکت پیدا بکنه. بخشی از قهرمان‌های ما توی سریال‌ها و قصه‌ها زندگی می‌کنن و قسمتی از الگوهامون هم انسان‌هایی هستن که می‌تونیم توی دنیای واقعی پیداشون بکنیم. یه قهرمان لزوماً کسی نیست که بی‌خطا و بی‌نقص عمل بکنه و «هیچ‌وقت احساسِ دل‌تنگی نکنه»، بل‌که ممکنه انگیزه‌ی اصلی‌مون برای سخت تلاش‌کردن، ثابت‌کردنِ خودمون به آدمی باشه که فشارِ تنهایی توی مملکتِ غریب و دور از خانواده تا مغزِ استخونش رسیده باشه و خودش این مشکلات رو با کلمه‌ای توصیف بکنه که من نمی‌تونم به‌صورتِ عمومی روی وبلاگم منتشرش بکنم!

ادامه خواندن “پیشرانِ دوربرد!”

اندر ستایشِ «عامل» بودن

با مفهومِ «عامل» بودن یا Proactivity، نخستین‌بار در کتابِ «هفت عادت مردمان مؤثر» از استفان کاوی آشنا شدم. کاوی معتقد است اولین گام برای حرکت از «وابسته‌بودن» به سمت «استقلال»، آنست که قبول کنیم که خود مسئولِ زندگی، حالاتِ روانی و احوالاتِ و احساساتمان هستیم و هر جا که در نهایت به آن برسیم، به علتِ حرکتِ «خودمان» بوده است. آیا من با کاوی موافق هستم؟ در عقیده بله و امیدوارم که زمانی بتوانم خودم را به‌طورِ کامل در حالِ عمل به این فلسفه‌ی تفکر بدانم و مسئولیتِ کاملِ زندگی‌ام را در هر جنبه از آن برعهده بگیرم؛ چرا که این‌گونه است که می‌توانم اشتباهاتم را بپذیرم و در صددِ جبرانِ آن‌ها برآیم.

در دیدگاهِ من، مفهومِ «عامل» بودن با مفهومِ «مسئولیت‌پذیر» بودن پیوندِ تنگاتنگی دارد(یک هم‌بستگیِ مثبت؟) و لذا تصور می‌کنم که هر آن کس که در عامل‌بودن رشد کند، لازم است مسئولیت‌پذیرتر شود و بلعکس؛ هر آن‌که جویای مسئولیت‌پذیریِ فزون‌تری باشد، عامل‌تر خواهد شد.

من طرحواره ام را جذب کردم

دو هفته قبل من دچار شدیدترین سانحه رانندگی زندگی خودم شدم ( با فرض اینکه خودم پشت رول بوده باشم ) اولین “ترین ” در مورد هر چیزی تا قبل از انجام شدن (have been done )کمی باورنکردنی است . منظورم از باورنکردنی چیزی در مرز باور نکردن و نخواستن است . ( بیایید آن چیز را x بنامیم ) مثلاً : ” x برای منهیچ‌وقت نمی افته ” پس مغز و بقیه دستگاه عصبی مرکزی شروع ِعادتِ به مفهومی می‌کنند دقت کنید که هنوز یادگیری انجام‌نشدهاست . یادگیری عبارت است از، تغییر نسبتاً پایدار در احساس، تفکر و رفتار فرد که بر اساس تجربه ایجادشدهباشد. آیا تجربه‌ای در اینجا مطرح است ؟ منظورم این است: اینکه توسط مجموعه تکرارهای ذهنی، به چیزی عادت کنیم تجربه‌ایوجود دارد ؟ آیا شما تجربه‌ای در این می‌بینید ؟ بله می‌بینیمیم ؟نه نمی‌بینیم؛ تجربه‌ای در اینجا وجود ندارد و اگر شما در چنین وضعیتی دچار یادگیری بشوید و احساس وجود چیزی مثل تجربه را بکنید ، شما دچار نوعی باگ نرم‌افزاری شده‌اید . ادامه خواندن “من طرحواره ام را جذب کردم”

پیله و پروانه

تبدیل‌شدنِ یه کرم به یه پروانه با گذر از مرحله‌ی پیلگی

زمان‌هایی از زندگیم رو به یاد دارم که همه‌چیز به طرزِ غیرِ قابلِ وصفی شیرین و راحت بود. و واقعاً تک‌تکِ روزا خوب پیش می‌رفت و کوچیک‌ترین مشکلی رو حس نمی‌کردم. نهایت سختی‌ای که یادم می‌آد اون‌زمان کشیده باشم، سختیِ گرفته‌نشدنِ «اتوبوس زرده» از «اسباب‌بازی فروشیِ پاساژ» بود؛ وقتی از مامان و بابا خواستم که برام اون اتوبوسِ ناز رو بخرن و اونا چون عجله داشتن خریدنش رو به بعد موکول کردن و بعدتر هم که اتوبوس برام خریدن، رنگش سفید بود :(.

ادامه خواندن “پیله و پروانه”